پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۷

چون برآمد ماه‌روی از مطلع پیراهنش

چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش

تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار

دست او در گردنم یا خون من در گردنش

هر که معلومش نمی‌گردد که زاهد را که کشت

گو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش

گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لاله‌ایست

از قفا باید برون کردن زبان سوسنش

ماه و پروینش نیارم گفت و سرو و آفتاب

لطف جان در جسم دارد جسم در پیراهنش

آستین از چنگ مسکینان گرفتم درکشد

چون تواند رفت و چندین دست دل در دامنش

من سبیل دشمنان کردم نصیب عرض خویش

دشمن آن کس در جهان دارم که دارد دشمنش

گر تنم مویی شود از دست جور روزگار

بر من آسان‌تر بود کآسیب مویی بر تنش

تا چه روی است آن که حیران مانده‌ام در وصف او

صبحی از مشرق همی‌تابد یکی از روزنش

بعد از این ای یار اگر تفصیل هشیاران کنند

گر در آنجا نام من بینی قلم بر سر زنش

لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد

ساقیا جامی بده وین جامه از سر برکنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲۹خوش است درد که باشد امید درمانش
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۰زینهار از دهان خندانش
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۱هر که هست التفات بر جانش
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۲هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۳خطا کردی به قول دشمنان گوش
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۴قیامت باشد آن قامت در آغوش
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۵یکی را دست حسرت بر بناگوش
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۶رفتی و نمی‌شوی فراموش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.