پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۳

خطا کردی به قول دشمنان گوش

که عهد دوستان کردی فراموش

که گفت آن روی شهرآرای بنمای

دگربارش که بنمودی فراپوش

دل سنگینت آگاهی ندارد

که من چون دیگ رویین می‌زنم جوش

نمی‌بینم خلاص از دست فکرت

مگر کافتاده باشم مست و مدهوش

به ظاهر پند مردم می‌نیوشم

نهانم عشق می‌گوید که منیوش

مگر ساقی که بستانم ز دستش

مگر مطرب که بر قولش کنم گوش

مرا جامی بده وین جامه بستان

مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش

نشستم تا برون آیی خرامان

تو بیرون آمدی من رفتم از هوش

تو در عالم نمی‌گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنجی در آغوش

خردمندان نصیحت می‌کنندم

که سعدی چون دهل بیهوده مخروش

ولیکن تا به چوگان می‌زنندش

دهل هرگز نخواهد بود خاموش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۵یکی را دست حسرت بر بناگوش
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۶رفتی و نمی‌شوی فراموش
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۷گر یکی از عشق برآرد خروش
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۸دلی که دید که غایب شده‌ست از این درویش
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۹گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۰هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۱گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۲یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.