پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۲

یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش

ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش

خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع

لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش

من هم اول‌روز گفتم جان فدای روی تو

شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش

درد عشق از هر که می‌پرسم جوابم می‌دهد

از که می‌پرسی؟ که من خود عاجزم در کار خویش

صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق

ای که صحبت با یکی داری نه در مقدار خویش

یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکست

یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش

حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن

ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش

عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود

من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش

هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگوی

ما نمی‌داریم دست از دامن دلدار خویش

روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس

من نپردازم به هیچ از گفت‌و‌گوی یار خویش

سعدیا در کوی عشق از پارسایی دم مزن

هر متاعی را خریداریست در بازار خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۴ساقی بده آن شراب گلرنگ
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۵گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۶مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۷جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۸چشم خدا بر تو ای بدیع‌شمایل!
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۹بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۰من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۱نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.