پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۱

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رأی انور خویش

نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب

غلام خویش همی پروری و چاکر خویش

اگر برابر خویشم به حکم نگذاری

خیال روی تو نگذارم از برابر خویش

مرا نصیحت بیگانه منفعت نکند

که راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش

حدیث صبر من از روی تو همان مثَل است

که صبر طفل به شیر از کنار مادر خویش

رواست گر همه خلق از نظر بیندازی

که هیچ خلق نبینی به حسن و منظر خویش

به عشق روی تو گفتم که «جان برافشانم»

دگر به شرم درافتادم از محقر خویش

تو سر به صحبت سعدی درآوری هیهات

زهی خیال که من کرده‌ام مصور خویش

چه بر سر آید از این شوق غالبم؟ دانی؟

همان چه مورچه را بر سر آمد از پر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۳به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۴ساقی بده آن شراب گلرنگ
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۵گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۶مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۷جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۸چشم خدا بر تو ای بدیع‌شمایل!
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۹بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۰من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.