پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۰

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

منِ بی‌کار، گرفتارِ هوای دلِ خویش

هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی

چون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟

این تویی با من و غوغای رقیبان از پس

وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش

همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد

مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش

باور از بخت ندارم که تو مهمان منی

خیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟

زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس

تشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش

عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»

کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»

منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود

خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش

من خود از کید عدو باک ندارم لیکن

کژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش

تو به آرامِ دلِ خویش رسیدی سعدی

مِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش

ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»

من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۲یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۳به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۴ساقی بده آن شراب گلرنگ
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۵گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۶مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۷جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۸چشم خدا بر تو ای بدیع‌شمایل!
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۹بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.