پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۸

دلی که دید که غایب شده‌ست از این درویش

گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش؟

به دست آن که فتاده‌ست اگر مسلمان است

مگر حلال ندارد مظالم درویش؟

دل شکسته مروت بود که بازدهند

که باز می‌دهد این دردمند را دل ریش؟

مه دوهفته اسیرش گرفت و بند نهاد

دو هفته رفت که از وی خبر نیامد بیش

رمیده‌ای که نه از خویشتن خبر دارد

نه از ملامت بیگانه و نصیحت خویش

به شادکامی دشمن کسی سزاوار است

که نشنود سخن دوستان نیک‌اندیش

کنون به سختی و آسانیش بباید ساخت

که در طبیعت زنبور نوش باشد و نیش

دگر به یار جفاکار دل منه سعدی

نمی‌دهیم و به شوخی همی‌برند از پیش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۰هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۱گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
  3. غزل شمارهٔ ۳۴۲یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
  4. غزل شمارهٔ ۳۴۳به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۴ساقی بده آن شراب گلرنگ
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۵گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۶مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۷جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.