پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۱

هر که هست التفات بر جانش

گو مزن لاف مهر جانانش

درد من بر من از طبیب من است

از که جویم دوا و درمانش

آن که سر در کمند وی دارد

نتوان رفت جز به فرمانش

چه کند بنده حقیر فقیر

که نباشد به امر سلطانش

ناگزیر است یار عاشق را

که ملامت کنند یارانش

وآن که در بحر قلزم است غریق

چه تفاوت کند ز بارانش

گل به غایت رسید بگذارید

تا بنالد هزاردستانش

عقل را گر هزار حجت هست

عشق دعوی کند به بطلانش

هر که را نوبتی زدند این تیر

در جراحت بماند پیکانش

ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل

که ندانند درد پنهانش

سخن عشق زینهار مگوی

یا چو گفتی بیار برهانش

نرود هوشمند در آبی

تا نبیند نخست پایانش

سعدیا گر به یک دمت بی‌دوست

هر دو عالم دهند مستانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۳خطا کردی به قول دشمنان گوش
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۴قیامت باشد آن قامت در آغوش
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۵یکی را دست حسرت بر بناگوش
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۶رفتی و نمی‌شوی فراموش
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۷گر یکی از عشق برآرد خروش
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۸دلی که دید که غایب شده‌ست از این درویش
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۹گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۰هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.