پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۱

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

عاقل انجام عشق می‌بیند

تا هم اول نمی‌کند آغاز

جهد کردم که دل به کس ندهم

چه توان کرد با دو دیده باز

زینهار از بلای تیر نظر

که چو رفت از کمان نیاید باز

مگر از شوخی تذروان بود

که فرودوختند دیده باز

محتسب در قفای رندانست

غافل از صوفیان شاهدباز

پارسایی که خمر عشق چشید

خانه گو با معاشران پرداز

هر که را با گل آشنایی بود

گو برو با جفای خار بساز

سپرت می‌بباید افکندن

ای که دل می‌دهی به تیرانداز

هر چه بینی ز دوستان کرمست

گر اهانت کنند و گر اعزاز

دست مجنون و دامن لیلی

روی محمود و خاک پای ایاز

هیچ بلبل نداند این دستان

هیچ مطرب ندارد این آواز

هر متاعی ز معدنی خیزد

شکر از مصر و سعدی از شیراز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۳برآمد باد صبح و بوی نوروز
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۴مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روز
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۵پیوند روح می‌کند این باد مشک‌بیز
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۶ساقی سیم‌تن چه خسبی خیز
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۷بوی بهار آمد بنال ای بلبلِ شیرین‌نفس
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۸امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۹هر که بی‌دوست می‌برد خوابش
  8. غزل شمارهٔ ۳۲۰یاری به دست کن که به امید راحتش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.