پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۱

مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند

عیش خلوت به تماشای گلستان ماند

مِی حلال‌ست کسی را که بوَد خانه بهشت

خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند

خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی؟

من بگویم به لب چشمهٔ حیوان ماند

تا سر زلف پریشان تو محبوبِ من‌ست

روزگارم به سر زلف پریشان ماند

چه کند کشتهٔ عشقت که نگوید غم دل؟

تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند

هر که چون موم به خورشید رُخت نرم نشد

زینهار از دل سختش که به سندان ماند

نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد

یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند

تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک

من چنان زار بگریم که به باران ماند؟

طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی

کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند

هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست

حیوانی‌ست که بالاش به انسان ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۳عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۴گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۵اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۶درخت، غنچه برآورد و بلبلان مستند
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۷آخر ای سنگدلِ سیم‌زنخدان، تا چند
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۸کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۹پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند
  8. غزل شمارهٔ ۲۳۰شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.