پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۹

پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند

نه چنین صورت و معنی که تو داری؛ دارند

تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند

تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند

آن که گویند به عمری شب قدری باشد

مگر آنست که با دوست به پایان آرند

دامن دولت جاوید و گریبان امید

حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس

که به شمشیر غمت، کشته چو من بسیارند

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز

خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند

بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی

که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند

یَعْلَمُ الله که خیالی ز تنم بیش نماند

بلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی

باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند

تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت

بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۱تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۲دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۳روندگانِ مقیم از بلا نپرهیزند
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۴آفتاب از کوه سر بر می‌زند
  5. غزل شمارهٔ ۲۳۵بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند
  6. غزل شمارهٔ ۲۳۶توانگران که به جنب سرای درویشند
  7. غزل شمارهٔ ۲۳۷یار باید که هر چه یار کند
  8. غزل شمارهٔ ۲۳۸بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.