پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۸

کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند

تا دگربار که بیند که به ما پیوندند

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول

خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور

عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین

مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

عیب شیرین‌دهنان نیست که خون می‌ریزند

جرم صاحب‌نظرانست که دل می‌بندند

مرض عشق نه دردیست که می‌شاید گفت

با طبیبان که در این باب نه دانشمندند

ساربانْ رَخت منه بر شتر و بار مبند

که در این مرحله بیچاره اسیری چندند

طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست

شمع می‌گرید و نظارگیان می‌خندند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۰شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۱تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۲دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۳روندگانِ مقیم از بلا نپرهیزند
  5. غزل شمارهٔ ۲۳۴آفتاب از کوه سر بر می‌زند
  6. غزل شمارهٔ ۲۳۵بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند
  7. غزل شمارهٔ ۲۳۶توانگران که به جنب سرای درویشند
  8. غزل شمارهٔ ۲۳۷یار باید که هر چه یار کند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.