پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۰

شاید این طلعت میمون که به فالش دارند

در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید

یا مگر آینه در پیش جمالش دارند

عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی

این همه میل که با دانهٔ خالش دارند

نازنینی که سر اندر قدمش باید باخت

نه حریفی که توقع به وصالش دارند

غالب آن‌ست که مرغی چو به دامی افتاد

تا به جایی نرود بی پر و بالش دارند

عشق لیلی نه به اندازهٔ هر مجنونی‌ست

مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند

دوستی با تو حرام‌ست که چشمان کَشَت

خون عشاق بریزند و حلالش دارند

خُرَما دور وصالی و خوشا درد دلی

که به معشوق توان گفت و مجالش دارند

حال سعدی تو ندانی که تو را دردی نیست

دردمندان خبر از صورت حالش دارند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۲دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۳روندگانِ مقیم از بلا نپرهیزند
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۴آفتاب از کوه سر بر می‌زند
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۵بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند
  5. غزل شمارهٔ ۲۳۶توانگران که به جنب سرای درویشند
  6. غزل شمارهٔ ۲۳۷یار باید که هر چه یار کند
  7. غزل شمارهٔ ۲۳۸بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند
  8. غزل شمارهٔ ۲۳۹کسی که روی تو بیند، نگه به کس نکند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.