پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۹

کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند

به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

پیام اهل دل است این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۱مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۲حُسن تو دایم بدین قرار نمانَد
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۳عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۴گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۵اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۶درخت، غنچه برآورد و بلبلان مستند
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۷آخر ای سنگدلِ سیم‌زنخدان، تا چند
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۸کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.