پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۸

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

با غمزه بگو تا دل مردم نستاند

زنهار که چون می‌گذری بر سر مجروح

وز وی خبرت نیست که چون می‌گذراند

بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز

همخانه من باشی و همسایه نداند

هر کاو سر پیوند تو دارد به حقیقت

دست از همه چیز و همه کس درگسلاند

امروز چه دانی تو که در آتش و آبم

چون خاک شوم باد به گوشت برساند

آنان که ندانند پریشانی مشتاق

گویند که نالیدن بلبل به چه ماند

گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند

بلبل نتوانست که فریاد نخواند

هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای

برخیزد و خلقی متحیر بنشاند

در حسرت آنم که سر و مال به یک بار

در دامنش افشانم و دامن نفشاند

سعدی تو در این بند بمیری و نداند

فریاد بکن یا بکشد یا برهاند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۰دلم خیال تو را رهنمای می‌داند
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۱مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۲حُسن تو دایم بدین قرار نمانَد
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۳عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۴گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۵اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۶درخت، غنچه برآورد و بلبلان مستند
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۷آخر ای سنگدلِ سیم‌زنخدان، تا چند
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.