پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۳

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

و آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد

تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز

همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد

چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد

آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد

از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردم

پیش چشمم در و دیوار مصور می‌شد

چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی

مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد

هوش می‌آمد و می‌رفت و نه دیدار تو را

می‌بدیدم نه خیالم ز برابر می‌شد

گاه چون عود بر آتش دل تنگم می‌سوخت

گاه چون مجمره‌ام دود به سر بر می‌شد

گویی آن صبح کجا رفت که شب‌های دگر

نفسی می‌زد و آفاق منور می‌شد

سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت

ور نه هر شب به گریبان افق بر می‌شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۵ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۶روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۷آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۸آن سرو که گویند به بالای تو ماند
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۹کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۰دلم خیال تو را رهنمای می‌داند
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۱مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۲حُسن تو دایم بدین قرار نمانَد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.