پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۶

روز برآمد بلند ای پسر هوشمند

گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند

طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال

ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند

تا به تماشای باغ میل چرا می‌کند

هر که به خیلش درست قامت سرو بلند

عقل روا می‌نداشت گفتن اسرار عشق

قوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند

دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه

سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند

کشته شمشیر عشق حال نگوید که چون

تشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند

هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظر

بس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند

در نظر دشمنان نوش نباشد هنی

وز قبل دوستان نیش نباشد گزند

این که سرش در کمند جان به دهانش رسید

می‌نکند التفات آن که به دستش کمند

سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیست

با کف زورآزمای پنجه نشاید فکند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۸آن سرو که گویند به بالای تو ماند
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۹کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۰دلم خیال تو را رهنمای می‌داند
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۱مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۲حُسن تو دایم بدین قرار نمانَد
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۳عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۴گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۵اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.