پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹

کمانِ سخت که داد آن لطیف‌بازو را؟

که تیر غمزه تمام‌ست صید آهو را

هزار صید دلت پیش تیر باز آید

بدین صفت که تو داری کمان ابرو را

تو خود به جوشن و برگُستوان نه محتاجی

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

دیار هند و اقالیم ترک بسپارند

چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را

مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار

ندیده‌اند مگر دلبرانِ بت‌رو را

حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر

چنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را

بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست

چنان که معجز موسی طلسم جادو را

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

که بختْ راست فضیلت، نه زور بازو را

به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی

که احتمال کند خوی زشت نیکو را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را
  2. غزل شمارهٔ ۲۲من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
  3. غزل شمارهٔ ۲۳رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
  4. غزل شمارهٔ ۲۴وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌ها
  5. غزل شمارهٔ ۲۵اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
  6. غزل شمارهٔ ۲۶ما را همه شب نمی‌برد خواب
  7. غزل شمارهٔ ۲۷ماه‌رویا! روی خوب از من متاب
  8. غزل شمارهٔ ۲۸سرمست درآمد از خرابات
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.