پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب

که را مجال نظر بر جمال میمونت

بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب

درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی

کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب

به موی تافته پای دلم فروبستی

چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

کجایی ای که تعَنُّت کنی و طعنه زنی

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب

اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است

گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب

تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی

که دل به کس ندهم کُلُّ مُدَّعٍ کَذّاب

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷ماه‌رویا! روی خوب از من متاب
  2. غزل شمارهٔ ۲۸سرمست درآمد از خرابات
  3. غزل شمارهٔ ۲۹متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
  4. غزل شمارهٔ ۳۰هر که خصم اندر او کمند انداخت
  5. غزل شمارهٔ ۳۱چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
  6. غزل شمارهٔ ۳۲معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
  7. غزل شمارهٔ ۳۳کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت
  8. غزل شمارهٔ ۳۴دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.