پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰

هر که خصم اندر او کمند انداخت

به مراد ویش بباید ساخت

هر که عاشق نبود مرد نشد

نقره فایق نگشت تا نگداخت

هیچ مصلح به کوی عشق نرفت

که نه دنیا و آخرت درباخت

آن چنانش به ذکر مشغولم

که ندانم به خویشتن پرداخت

همچنان شُکر عشق می‌گویم

که گرم دل بسوخت جان بنواخت

سعدیا خوش‌تر از حدیث تو نیست

تحفهٔ روزگار اهل شناخت

آفرین بر زبان شیرینت

کاین همه شور در جهان انداخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
  2. غزل شمارهٔ ۳۳کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت
  3. غزل شمارهٔ ۳۴دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
  4. غزل شمارهٔ ۳۵دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
  5. غزل شمارهٔ ۳۶بنده‌وار آمدم به زنهارت
  6. غزل شمارهٔ ۳۷مپندار از لب شیرین عبارت
  7. غزل شمارهٔ ۳۸چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت
  8. غزل شمارهٔ ۳۹بی‌تو حرام است به خلوت نشست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.