پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۶بنده‌وار آمدم به زنهارت
  2. غزل شمارهٔ ۳۷مپندار از لب شیرین عبارت
  3. غزل شمارهٔ ۳۸چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت
  4. غزل شمارهٔ ۳۹بی‌تو حرام است به خلوت نشست
  5. غزل شمارهٔ ۴۰چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست
  6. غزل شمارهٔ ۴۱دیر آمدی ای نگار سرمست
  7. غزل شمارهٔ ۴۲نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست
  8. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.