پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌ها

بی‌خویشتنم کردی، بوی گُل و ریحان‌ها

گَه نعره زدی بلبل! گَه جامه دریدی گل!

با یاد تو افتادم، از یاد برفت آن‌ها

ای مِهر تو در دل‌ها، وی مُهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سَرها، وی سِرّ تو در جان‌ها

تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم

بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها

تا خارِ غمِ عشقت، آویخته در دامن

کوته‌نظری باشد، رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی، از پای دراندازد

باید که فروشوید، دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید

چون عشقِ حرم باشد، سهل است بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید

ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربان‌ها

هر کاو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو

باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها

گویند: «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش»

می‌گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶ما را همه شب نمی‌برد خواب
  2. غزل شمارهٔ ۲۷ماه‌رویا! روی خوب از من متاب
  3. غزل شمارهٔ ۲۸سرمست درآمد از خرابات
  4. غزل شمارهٔ ۲۹متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
  5. غزل شمارهٔ ۳۰هر که خصم اندر او کمند انداخت
  6. غزل شمارهٔ ۳۱چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
  7. غزل شمارهٔ ۳۲معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
  8. غزل شمارهٔ ۳۳کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.