پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۶

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر

کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

من نه آن صورت‌پرستم کز تمنای تو مستم

هوش من دانی که برده‌ست؟ آن که صورت می‌نگارد

عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان

وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد

هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی

بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور

کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم

عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند

تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت

چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۸کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۹تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۰غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۱مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۲هر آن ناظر که منظوری ندارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۳آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۴آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۵بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.