پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۹

تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

تو را که هر چه مرادست می‌رود از پیش

ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد

تو پادشاهی گر چشم پاسبان همه شب

به خواب درنرود پادشا چه غم دارد

خطاست این که دل دوستان بیازاری

ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد

امیر خوبان آخر گدای خیل توایم

جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد

بکی العذول علی ماجری لاجفانی

رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد

هزار دشمن اگر در قفاست عارف را

چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد

قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست

تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد

بلای عشق عظیمست لاابالی را

چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد

جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را

که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۱مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۲هر آن ناظر که منظوری ندارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۳آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۴آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۵بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۶آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۷هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۸کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.