پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۰

غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد

جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد

مرا گر دوستی با او به دوزخ می‌برد شاید

به نقد اندر بهشت‌ست آن که یاری مهربان دارد

کسی را کاختیاری هست و محبوبی و مشروبی

مراد از بخت و حظ از عمر و مقصود از جهان دارد

برون از خوردن و خفتن حیاتی هست مردم را

به جانان زندگانی کن بهایم نیز جان دارد

محبت با کسی دارم کز او با خود نمی‌آیم

چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد

نه مردی گر به شمشیر از جفای دوست برگردی

دهل را کاندرون باد است ز انگشتی فغان دارد

به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد

محب از خاک برخیزد محبت همچنان دارد

خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی

به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد

یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی

چه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد

چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین و آسایش

به تنها ملک می‌راند که منظوری نهان دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۲هر آن ناظر که منظوری ندارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۳آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۴آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۵بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۶آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۷هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۸کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۹کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.