پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۴

آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد

نه دل من که دل خلقِ جهانی دارد

به تماشای درخت چمنش حاجت نیست

هر که در خانه چُنو سرو روانی دارد

کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند؟

باری آن بت بپرستند که جانی دارد

ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر

کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد

علت آنست که وقتی سخنی می‌گوید

ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد

حجت آنست که وقتی کمری می‌بندد

ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد

ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش

با کسی گوی که در دست عنانی دارد

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد

که نه بحریست محبت که کرانی دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۶آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۷هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۸کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۹کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۰انصاف نبود آن رخ دل‌بند نهان کرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۱باد آمد و بوی عنبر آورد
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۲زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۳کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.