پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۸

کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟

مگر کسی که دل از سنگ سخت‌تر دارد

که گفت: «من خبری دارم از حقیقت عشق»؟

دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد

اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد

که از صفای درون با یکی نظر دارد

هَلاک ما به بیابان عشق خواهد بود

کجاست مرد که با ما سر سفر دارد؟

گر از مقابله شیر آید، از عقب شمشیر

نه عاشق‌ست که اندیشه از خطر دارد

و گر بهشت مُصَوَّر کنند عارف را

به غیر دوست نشاید که دیده بردارد

از آن متاع که در پای دوستان ریزند

مرا سری‌ست؛ ندانم که او چه سر دارد

دریغ! پای که بر خاک می‌نهد معشوق

چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد؟

عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر

کدام عیب؟ که سعدی خود این هنر دارد

نظر به روی تو انداختن حرامش باد

که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۰غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۱مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۲هر آن ناظر که منظوری ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۳آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۴آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۵بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۶آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۷هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.