پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۵

که می‌رود به شفاعت که دوست بازآرد

که عیش خلوت بی او کدورتی دارد

که را مجال سخن گفتن است به حضرت او

مگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد

ستیزه بردن با دوستان همین مثلست

که تشنه چشمه حیوان به گِل بینبارد

مرا که گفت دل از یار مهربان بردار

به اعتماد صبوری که شوق نگذارد

که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود

مرا تمام یقین شد که سهو پندارد

حرام باد بر آن کس نشست با معشوق

که از سر همه برخاستن نمی‌یارد

درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق

که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد

به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار

کس این کند که دل دوستان بیازارد

بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی

نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد

حکایت شب هجران که بازداند گفت

مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۷گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۸کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۹تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۰غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۱مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۲هر آن ناظر که منظوری ندارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۳آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۴آن شکرخنده که پُر نوش دهانی دارد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.