پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۴

ای که رحمت می‌نیاید بر منت

آفرین بر جان و رحمت بر تنت

قامتت گویم که دلبند است و خوب

یا سخن یا آمدن یا رفتنت

شرمش از روی تو باید آفتاب

کاندر آید بامداد از روزنت

حسن اندامت نمی‌گویم به شرح

خود حکایت می‌کند پیراهنت

ای که سر تا پایت از گل خرمن است

رحمتی کن بر گدای خرمنت

ماه‌رویا! مهربانی پیشه کن

سیرتی چون صورت مستحسنت

ای جمال کعبه رویی باز کن

تا طوافی می‌کنم پیرامُنت

دست گیر این پنج روزم در حیات

تا نگیرم در قیامت دامنت

عزم دارم کز دلت بیرون کنم

و اندرون جان بسازم مسکنت

درد دل با سنگ‌دل گفتن چه سود

باد سردی می‌دمم در آهنت

گفتم «از جورت بریزم خون خویش»

گفت «خون خویشتن در گردنت»

گفتم «آتش درزنم آفاق را»

گفت سعدی درنگیرد با منت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۸چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۹چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۰خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۱گر جان طلبی فدای جانت
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.