پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۰

خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت

مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت

آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی

وز حُسنِ خود بماند انگشت در دهانت

قصد شکار داری یا اتفاق بُستان

عزمی درست باید تا می‌کشد عنانت

ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن

تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت

رَختِ سرای عقلم تاراج شوق کردی

ای دزد، آشکارا می‌بینم از نهانت

هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد

پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت

دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حُسنی

خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت

ما را نمی‌برازد با وصلت آشنایی

مرغی لبق‌تر از من باید هم آشیانت

من آب زندگانی بعد از تو می‌نخواهم

بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت

من فتنهٔ زمانم وان دوستان که داری

بی‌شک نگاه دارند از فتنهٔ زمانت

سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن

ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۷پیش رویت قمر نمی‌تابد
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۸مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۹نه آن شبست که کس در میان ما گنجد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.