پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳

سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت

تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت

تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی

کس دیگر نتواند که بگیرد جایت

همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال

سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

روزگاریست که سودای تو در سر دارم

مگرم سر برود تا برود سودایت

قدر آن خاک ندارم که بر او می‌گذری

که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار

تا فرو رفت به گل پای جهان پیمایت

چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص

گر تأمل نکند صورت جان آسایت

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

هم در آیینه توان دید مگر همتایت

روز آن است که مردم ره صحرا گیرند

خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

دوش در واقعه دیدم که نگارین می‌گفت

سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

عاشق صادق دیدار من آنگه باشی

که به دنیا و به عقبی نبود پروایت

طالب آن است که از شیر نگرداند روی

یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۷پیش رویت قمر نمی‌تابد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۸مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۹نه آن شبست که کس در میان ما گنجد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۰حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۱کس این کند که ز یار و دیار برگردد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۲طرفه می‌دارند یاران صبر من بر داغ و درد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.