پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد

کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد

گر در خیال خلق، پری‌وار بگذری

فریاد در نهاد بنی‌آدم اوفتد

افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیر

در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد

در رویت آن که تیغ نظر می‌کشد به جهل

مانند من به تیر بلا محکم اوفتد

مَشکن دلم که حقهٔ راز نهان توست

ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد

وقت‌ست اگر بیایی و لب بر لبم نهی

چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد

سعدی صبور باش بر این ریشِ دردناک

باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۰حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۱کس این کند که ز یار و دیار برگردد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۲طرفه می‌دارند یاران صبر من بر داغ و درد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۳هر که می با تو خورد عربده کرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۴دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۵که می‌رود به شفاعت که دوست بازآرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۶هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۷گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.