پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۲

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت

به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم

قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

ملامتِ منِ مسکین کسی کند که نداند

که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت

ز حرص من چه گشاید؟ تو ره به خویشتنم ده

که چشم سعی ضعیف است بی‌چراغ هدایت

مرا به دست تو خوش‌تر هلاک جان گرامی

هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت

جنایتی که بکردم اگر درست بباشد

فراق روی تو چندین بس است حد جنایت

به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن

کجا برم گله از دست پادشاه ولایت؟

به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی

به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت

کمال حُسن وجودت به وصف راست نیاید

مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت

مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان

هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت

فراقنامهٔ سعدی به هیچ گوش نیامد

که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۷پیش رویت قمر نمی‌تابد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۸مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۹نه آن شبست که کس در میان ما گنجد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۰حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۱کس این کند که ز یار و دیار برگردد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.