پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۹

چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت

آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت

در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت

تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی

سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت

نه من انگشت نمایم به هواداری رویت

که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت

در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا

تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت

ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم

این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت

من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم

گر تو خواهی که نباشم تن من برخی جانت

سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل

من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۱گر جان طلبی فدای جانت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۷پیش رویت قمر نمی‌تابد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۸مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.