پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۸

چو نیست راه برون آمدن ز میدانت

ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت

به راستی که نخواهم بریدن از تو امید

به دوستی که نخواهم شکست پیمانت

گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی

به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت

اگر تو عید همایون به عهد بازآیی

بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت

مه دوهفته ندارد فروغ چندانی

که آفتاب که می‌تابد از گریبانت

اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ

خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت

نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد

که بی‌دلش نکند چشم‌های فتانت

غلام همت شنگولیان و رندانم

نه زاهدان که نظر می‌کنند پنهانت

بیا و گر همه بد کرده‌ای که نیکت باد

دعای نیکان از چشم بد نگهبانت

به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی

مقصرست هنوز از ادای احسانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۰خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱گر جان طلبی فدای جانت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۷پیش رویت قمر نمی‌تابد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.