پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۷

جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت

مویی نفروشم به همه ملکِ جهانت

شیرین‌تر از این لب نشنیدم که سخن گفت

تو خود شکری یا عسل‌ست آب دهانت؟

یک روز عنایت کن و تیری به من انداز

باشد که تفرج بکنم دست و کمانت

گر راه بگردانی و گر روی بپوشی

من می‌نگرم گوشهٔ چشم نگرانت

بر سرو نباشد رخ چون ماهِ منیرت

بر ماه نباشد قد چون سرو روانت

آخر چه بلایی؟ تو که در وصف نیایی

بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت

هر کس که ملامت کند از عشق تو ما را

معذور بدارند چو بینند عیانت

حیف‌ست چنین روی نگارین که بپوشی

سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت؟

بازآی که در دیده بماندست خیالت

بنشین که به خاطر بگرفت‌ست نشانت

بسیار نباشد دلی از دست بدادن

از جان رمقی دارم و هم برخی جانت

دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم

خُرم تن سعدی که برآمد به زبانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۹چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۰خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۱گر جان طلبی فدای جانت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۵زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۶فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.