پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۵

آفرین خدای بر جانت

که چه شیرین لبست و دندانت

هر که را گم شدست یوسف دل

گو ببین در چه زنخدانت

فتنه در پارس بر نمی‌خیزد

مگر از چشم‌های فتانت

سرو اگر نیز آمدی و شدی

نرسیدی بگرد جولانت

شب تو روز دیگران باشد

کآفتابست در شبستانت

تا کی ای بوستان روحانی

گله از دست بوستانبانت

بلبلانیم یک نفس بگذار

تا بنالیم در گلستانت

گر هزارم جفا و جور کنی

دوست دارم هزار چندانت

آزمودیم زور بازوی صبر

و آبگینست پیش سندانت

تو وفا گر کنی و گر نکنی

ما به آخر بریم پیمانت

مژده از من ستان به شادی وصل

گر بمیرم به درد هجرانت

سعدیا زنده عارفی باشی

گر برآید در این طلب جانت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۸چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۹چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۰خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۱گر جان طلبی فدای جانت
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۲بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۳سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۴جان من! جان من فدای تو باد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.