پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۱

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بُدیم

پرده برانداختی، کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟

سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقیِ ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی

مِی چو فرو شُد به کام، عقل به ناکام رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۳این که تو داری قیامت است، نه قامت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۴ای که رحمت می‌نیاید بر منت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۵آفرین خدای بر جانت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۸چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۹چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۰خوش می‌روی به تنها، تن‌ها فدای جانت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.