پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۰

چشمت چو تیغ غمزه خون‌خوار برگرفت

با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت

عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهاد

مؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت

عشقت بنای عقل به کلی خراب کرد

جورت در امید به یک بار برگرفت

شوری ز وصف روی تو در خانگه فتاد

صوفی طریق خانهٔ خمار برگرفت

با هر که مشورت کنم از جور آن صنم

گوید ببایدت دل از این کار برگرفت

دل برتوانم از سر و جان برگرفت و چشم

نتوانم از مشاهدهٔ یار برگرفت

سعدی به خفیه خون جگر خورد بارها

این بار پرده از سر اسرار برگرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۲ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۳این که تو داری قیامت است، نه قامت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۴ای که رحمت می‌نیاید بر منت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۵آفرین خدای بر جانت
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۸چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۹چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.