پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۹

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت

غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت

خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد

مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت

دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود

سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت

به دم سرد سحرگاهی من بازنشست

هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت

الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل

در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت

دل شوریده ما عالم اندیشه ماست

عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت

بربود انده تو صبرم و نیکو بربود

بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت

دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد

سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۱هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۲ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۳این که تو داری قیامت است، نه قامت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۴ای که رحمت می‌نیاید بر منت
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۵آفرین خدای بر جانت
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۸چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.