پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۸

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی، که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت؟

بخت و رای و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندرآیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت

بیم جان کاین بار خونم می‌خورد

ور نه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود؟

چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا با یار عشق آسان بود

عشق باز اکنون که یار از دست رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۰چشمت چو تیغ غمزه خون‌خوار برگرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۱هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۲ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۳این که تو داری قیامت است، نه قامت
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۴ای که رحمت می‌نیاید بر منت
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۵آفرین خدای بر جانت
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۷جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.