پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۷

کیست آن لعبت خندان که پری‌وار برفت

که قرار از دل دیوانه به‌یک‌بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را

که مرا در حق این طایفه انکار برفت

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال

به سرت کز سر من آن همه پندار برفت

آخر این مور میان بسته افتان خیزان

چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت

به خرابات چه حاجت که یکی مست شود

که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت

به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید

دلش از دست ببردند و به زنار برفت

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند

نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت

تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی

که به پهلو نتوانی به سر خار برفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۹دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۰چشمت چو تیغ غمزه خون‌خوار برگرفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۱هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۲ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۳این که تو داری قیامت است، نه قامت
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۴ای که رحمت می‌نیاید بر منت
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۵آفرین خدای بر جانت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۶ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.