پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد چهارم

ساغر خورشید

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند

رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه‌ای نیست ز طوفان حوادث ما را

دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه‌نوشان تو ای شاهد عِلْوی چون صبح

باده از ساغر خورشید جهان‌تاب زنند

خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک

خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند

گفتم: از بهر چه پویی ره میخانه رهی

گفت: آنجاست که بر آتش غم آب زنند

ادامه‌ی غزلها - جلد چهارم

  1. دریادلدور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
  2. سیه مستوای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟
  3. پشیمانیدل زودباورم را به کرشمه‌ای ربودی
  4. آزادهبر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
  5. مکتب عشقهرشب فزاید تاب و تب من
  6. در سایه سروحال تو روشن است دلا از ملال تو
  7. حلقهٔ موجگه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
  8. محنت‌سرای خاکمن کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای
همه‌ی غزلها - جلد چهارم ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.