پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد چهارم

آیینهٔ روشن

ز کینه دور بود سینه‌ای که من دارم

غبار نیست بر آیینه‌ای که من دارم

ز چشم پرگهرم اختران عجب دارند

که غافلند ز گنجینه‌ای که من دارم

به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست

یکی‌ست شنبه و آدینه‌ای که من دارم

سیاهی از رخ شب می‌رود ولی از دل

نمی‌رود غم دیرینه‌ای که من دارم

تو اهل درد نه‌ای ورنه آتشی جان‌سوز

زبانه می‌کشد از سینه‌ای که من دارم

رهی ز چشمه خورشید تابناک‌تر است

به روشنی دل بی‌کینه‌ای که من دارم

ادامه‌ی غزلها - جلد چهارم

  1. سیه مستوای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟
  2. پشیمانیدل زودباورم را به کرشمه‌ای ربودی
  3. آزادهبر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
  4. مکتب عشقهرشب فزاید تاب و تب من
  5. در سایه سروحال تو روشن است دلا از ملال تو
  6. حلقهٔ موجگه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
  7. محنت‌سرای خاکمن کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای
  8. پیر هراتبخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
همه‌ی غزلها - جلد چهارم ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.