پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۴

هر چه گویم من، ای دبیر، امروز

نه به هوشم، ز من مگیر امروز

قلم نیستی به من در کش

که گرفتارم و اسیر امروز

سالها در کمین نشستم تا

در کمانم کشد چو تیر امروز

رو بشارت زنان، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

پرده بر من مدر، که نتوان دوخت

نظر از یار بی‌نظیر امروز

میل یار قدیم دارد دل

تن ازین غصه، گو: بمیر امروز

اوحدی، جز حدیث دوست مگوی

که جزو نیست در ضمیر امروز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۶گلت بنده گردید و شمشاد نیز
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۷در وفا داری نکردی آنچه می‌گفتی تو نیز
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۸در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۹بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس
  5. غزل شمارهٔ ۴۲۰به رخ شمع شبستانم تویی بس
  6. غزل شمارهٔ ۴۲۱ای صبا، یار مرا از من بی‌یار بپرس
  7. غزل شمارهٔ ۴۲۲ای صبا، از من آشفته فلان را می‌پرس
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۳عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.