پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۷۵

اگر عشق تو شد در خون جانم

قضا از خویشتن چون بگذرانم

نداری مستیِ من هوشیاری

که از مبدای فطرت هم چنانم

گرو بندم که هر عاقل که زلفت

ببیند در نشورد من بمانم

ز دستم برنمی خیزد نثاری

ندانم تا چه در پایت فشانم

دلم آویزشی دارد به زلفت

غمت آمیزشی دارد به جانم

طمع دارم زمین بوسی دگر بار

اگر مهلت دهد دورِ زمانم

امیدم باز میدارد خیالت

بکوشم هم مگر ضایع نمانم

زمانه گرچه هم توسن رکاب است

مگر بر بخت گرداند عنانم

دلم آبی کند هر روز در گِل

وزین پس سر نخواهم شست دانم

بدان می آردم غیرت که نارد

دگر نام نزاری بر زبانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷۷جان برای تو که هم دردی و هم درمانم
  2. شمارهٔ ۸۷۸مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
  3. شمارهٔ ۸۷۹شبی بود به مهی خلوتی که ساز کنم
  4. شمارهٔ ۸۸۰بار دگر عزم سفر می کنم
  5. شمارهٔ ۸۸۱من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم
  6. شمارهٔ ۸۸۲عجب مدار خراباتیی چنین که منم
  7. شمارهٔ ۸۸۳هلاک می شوم از لعبت شکر دهنم
  8. شمارهٔ ۸۸۴یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.