پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۵۹

فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازم

نمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم

به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویم

به باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم

چنان مستغرقِ شوقم که بی خود می کند ذوقم

ز بس مشغولیِ خاطر از آن با کس نپردازم

رقیبم گوش می دارد که پیشِ دوست نگذارد

به شمشیر از سرِ کویش ندارد هیچکس بازم

پدر گفت ای نزاری چند بر آتش توان بودن

به وسع و طاقتم چندان که می سوزند می سازم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۶۱نیامدی و من از انتظار می سوزم
  2. شمارهٔ ۸۶۲هم از شکستنِ پیمانِ یار می ترسم
  3. شمارهٔ ۸۶۳دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم
  4. شمارهٔ ۸۶۴چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسم
  5. شمارهٔ ۸۶۵دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشم
  6. شمارهٔ ۸۶۶نه روی و رهی که با تو باشم
  7. شمارهٔ ۸۶۷به اختیار ز روی تو بر ندارم چشم
  8. شمارهٔ ۸۶۸بر یاد روی دوستان جام مصفا می کشم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.