پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۶۶

نه روی و رهی که با تو باشم

نه سیم و زری که بر تو پاشم

اعجوبه ی روزگار ماییم

من خود به تعجبات فاشم

باشد که به هیچ وجه آیا

شایسته ی خدمت تو باشم؟

رد کرده ی جمله ی جهانم

آیا ز کدام خیل تاشم؟

ای مدعیان کجاست جایی

الا در دوست پس کجاشم؟

تا پخته شوم هنوز اینجا

در آتش امتحان چو داشم

معزول ز وحدت معادم

مشغول به کثرت معاشم

اسلام چو خاص خویش کرده

در کفر رهی دهند کاشم!

طیّان نی ام ار چه هرزه گویم

آزر نی ام ار چه بت تراشم

یعنی که چو خامه ی نزاری

گه گه ورقی همی تراشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۶۸بر یاد روی دوستان جام مصفا می کشم
  2. شمارهٔ ۸۶۹ای امیدم به تو نومید مکن از خویشم
  3. شمارهٔ ۸۷۰مریم دوشیزه عیسی در شکم
  4. شمارهٔ ۸۷۱نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلم
  5. شمارهٔ ۸۷۲دلم بر آتش هجران بسوخت آه دلم
  6. شمارهٔ ۸۷۳چو باز کرد سر درج پرگهر چشمم
  7. شمارهٔ ۸۷۴بیا بیا صنما بیش از این مرنجانم
  8. شمارهٔ ۸۷۵اگر عشق تو شد در خون جانم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.