پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۷۱

نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلم

ببرد در طلب وصل روزگار دلم

بر آتش است درونم چو کوره ی حداد

چگونه بر سر آتش کند قرار دلم

در انتظار خلاصی ز تنگنای وجود

به گردِ سینه برآید هزار بار دلم

چنان که مادر مشفق عزیز فرزندی

غمت به مهر گرفته ست در کنار دلم

چو نیست منزلش اندر خورِ نزول غمت

بود ز روی خیال تو شرم سار دلم

کدام دل، ز کجا دل، که راست دل، کو دل

که از دو دیده برون کردی ای نگار دلم

چو قطره قطره برون شد ز دیده چون گویم

ز من مکابره بر بوده ای بیار دلم

گر اختیار دل از دست پیش ازین رفته ست

کنون ز دست بشد هم چو اختیار دلم

چنان مکن که به حسرت فرو شود جانم

که بس به درد فرو شد به انتظار دلم

چه سود اگرچه بگویی بسی ز بعد وفات

که از وفات نزاری بسوخت زار دلم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷۳چو باز کرد سر درج پرگهر چشمم
  2. شمارهٔ ۸۷۴بیا بیا صنما بیش از این مرنجانم
  3. شمارهٔ ۸۷۵اگر عشق تو شد در خون جانم
  4. شمارهٔ ۸۷۶در انتظار وصال تو عمر می گذرانم
  5. شمارهٔ ۸۷۷جان برای تو که هم دردی و هم درمانم
  6. شمارهٔ ۸۷۸مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
  7. شمارهٔ ۸۷۹شبی بود به مهی خلوتی که ساز کنم
  8. شمارهٔ ۸۸۰بار دگر عزم سفر می کنم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.