پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۶۳

دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم

هلاکِ خویشتن این بس که می کند هوسم

بقایِ عمر همی خواهم از خدا چندان

که رویِ دوست ببینم همین مراد بسم

حیات اگر به سر آید امید می دارم

که پیشِ دوست شود منقطع پسین نفسم

فراق هم به نهایت رسد ولی به وصال

مساعدت نکند بخت از آن همی ترسم

هلاکِ اهلِ نظر شربتِ مفارقت است

اگر نه زنده‌دلان را نه تیغ کشت و نه سم

ز یار دور فتادم چو عندلیب از گل

مگر خدای ببخشد خلاص ازین قفسم

تو آن مبین که سفر کردم از دیارِ حبیب

گرش ز پیش برفتم هنوز بازپسم

مرا مگوی نزاری بر او بده خاطر

به دیگری که ارادت نمی رود به کسم

به کفر و دین نکنم التفات در غمِ دوست

وگر قبول نداری به جانِ دوست قسم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۶۵دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشم
  2. شمارهٔ ۸۶۶نه روی و رهی که با تو باشم
  3. شمارهٔ ۸۶۷به اختیار ز روی تو بر ندارم چشم
  4. شمارهٔ ۸۶۸بر یاد روی دوستان جام مصفا می کشم
  5. شمارهٔ ۸۶۹ای امیدم به تو نومید مکن از خویشم
  6. شمارهٔ ۸۷۰مریم دوشیزه عیسی در شکم
  7. شمارهٔ ۸۷۱نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلم
  8. شمارهٔ ۸۷۲دلم بر آتش هجران بسوخت آه دلم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.