پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۸۵۷

ای بی خبر ز دردِ دلِ مهرپرورم

عیبم مکن که عاشقم آخر نه کافرم

چون غافلی ز عشق چه دانی که حال چیست

تو خویشتن پرستی و من عشق پرورم

صاحب‌نظر چو بنگرد انکار کی کند

در قامتِ خمیده و در گونهی زرم

نادیده رویِ دل بر او گویی گرفته اند

از عکسِ رویش آینه ای در برابرم

گشتم بر آستان درش همچو خاک پست

روزی مگر به سهو نهد پای بر سرم

سر در سرِ هواش کنم تا به رستخیز

با آبِ روز خاکِ لحد سر برآورم

گر بنگرند روزِ قیامت ز مهرِ دوست

بوی وفا دهد همه اجزایِ پیکرم

تا در وجودِ بی‌ غرضم عشق راه یافت

زان پس دگر به هستیِ خود باز ننگرم

بی دیده راهْ بینم و بی سر کلاه‌ْدار

بنشسته ی رونده و گنگِ سخنورم

نه نه نه حدِّ مرتبه ی چون منی بود

بر خود یقینم اَر به نزاری گمان برم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۵۹فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازم
  2. شمارهٔ ۸۶۰چو لطف کردی و برداشتی به اعزازم
  3. شمارهٔ ۸۶۱نیامدی و من از انتظار می سوزم
  4. شمارهٔ ۸۶۲هم از شکستنِ پیمانِ یار می ترسم
  5. شمارهٔ ۸۶۳دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم
  6. شمارهٔ ۸۶۴چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسم
  7. شمارهٔ ۸۶۵دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشم
  8. شمارهٔ ۸۶۶نه روی و رهی که با تو باشم
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.